سيد محمد عبد الحسيب بن سيد أحمد العلوي العاملي

94

قواعد السلاطين ( فارسى )

اوقات گرسنگى را بر خود مىپسنديد . خواجه به اين معنى مطّلع شد و از سر غضب ، غلام نيكوكردار را بر آب افكند . چون لطف بىغايت الهى شامل حال و كافل مآلش بود ، چون در آب افتاد ، پاره‌اى شناگرى كرده ، خود را بر تخته‌اى رسانيده در آن قرار گرفت و به هرنوعى كه بود ، خود را به ساحل مراد رسانيد ؛ از بىطعامى مشغول به خوردن علف و گياه صحرايى گرديد ، به دستش شمامهء عنبر اشهب ، كه به وزن هزار مثقال بود ، افتاد . متوجّه آبادانى شد . چون كشتى به ساحل رسيد ، پادشاه آن حدود به رسم تفرّج به صورت تجّار ، نظاره مىكرد . چشمش به جمال آن دختر ماه طلعت افتاد . ناوك غمزهء جگردوزش بر هدف دل ملك نشست ؛ نظم پيكانِ غمزه را چو بتان آب مىدهند * اوّل نشان به سينهء احباب مىدهند پس آن پادشاه ، حكم به حضور قضات اسلام فرموده ، به عقد صحيح ، آن دختر را به حبالهء خود درآورده به خانهء خود برد ، و به اعزاز و اكرام تمام به دولتخانهء وصال رسانيد ، و به حشمت و رفعتش بيفزود ، و در آن زودى ، قافلهء عمر ملك به ديار عدم اتّصال يافت ، و متاع هستى در سر بازار نيستى شتافت و وارثى نداشت كه عنان سلطنت و زمام مملكت به دو سپرد . ناچار ، اسباب مملكت‌رانى به آن دختر قرار يافت و اركان دولت و اعيان مملكت ، طوعا و رغبة ، مطيع و منقادش شدند و آثار مروّت و معدلت و مرحمت و احسانش با لشكرى ، روز به روز در تزايد بود . آن غلام بختيار را بخت يار گرديد و به اين ديار رسيد . در وقتى كه تجّار اطراف عالم جمع آمده بودند ، آن غلام حاضر شد و اراده كرد كه آن شمامهء عنبر را به معرض مبايعه درآورد و از بهايش ثمره‌اى برگيرد . خواجهء بخيل ، او را ديده بشناخت و از آن صورت اطّلاع يافت . تعجّب نموده به آرزوى شمامهء عنبر ، طمع